خوشحالییییییییییییییییییییم بسی!

با سلام

بسیار مسرور شدیم از خبرهای خوب رخ داده در مروس

انشاءالله که ادامه دار خواهدبود(قابل توجه پسران مروسی)

و بسیار شادمان گشته و جیغ ها کشیدیم از دیدن تصاویر مامان و بابای علی رضا خان

در جمع زائرین خانه خدا اشاءالله قسمت باقی مروسی ها (با تشکر از خاله خاتون عزیز)

در این دیار غربت و در میان این مردم خوش زبان در فاصله ای نه ساعته از شما  زیر باران جایتان را خالی می کنیم

 

بلاخره بابا مامانم رفتن مکه.....

با سلام و درود فراوان

فکر می کنم سرمای هوا روی وبلاگم تاثیر گذاشته....انشاا... که گرمای بخاری ها روش تاثیر بذاره و دوباره داغ داغ داغ بشه.......

این روزها همش در حال و هوای حج و حاجی ها و امانتی شون (جناب آقای علیرضا ) هستیم، اگرچه همه چی به عهده ی مامانی (خداقشنگه ) است.

راستی کاروانشون خیلی با کلاسه ها.....عکساشونو گذاشته توی وبلاگ به آدرسه:

hajjejamil.persianblog.ir

اون هفته که رفتم خونه عکسارو بردم نشون علیرضا دادم؛تا منو دید گفت:

بلاخره بابا مامانم رفتن مکه.....

 وقتی باباشو دید که کچل شده حسابی خندید و گفت:

بابا حمیدرژای کچل..........حالا مامانمم کچل شده؟...........

گفتم :نه خاله، فقط مردا کچل میشن

گفت:

فکر کنم مامانم موهاش فرفری شده!!!!!!!!!!

(حالا مکه و موی فرفری چه ربطی دارن !!!!!!!!!!فقط خودش میدونه)

گفنم:علیرضا میدونی مامان و بابات چند روز می مونن؟

گفت:

آره .........یه ماه ..........میدونی یه ماه چند روژه؟.......شی روژه.......شی روژ....

 

ایشاا... که این سفرها قسمت همه ی مروسی ها بشه

چرچیل........

دیگه هیچی گیرم نیومد و چون دیدم وبلاگ در خطره احساس تکلیف کردم و این مطلب بی بارت رو گذاشتم.

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم…