شرکت نفت
دورو گُفتَه بابا...




فرازهایی از تعزیه حضرت علی اکبر (ع) در سال ۱۳۵۰. اگر گوش نکنید ضرر کردید.
نفـحات وصــــلک او قـدت، جـمرات شوقک فـی الحـشا
ز غمت به سیــنه کم آتشی که نـزد زبانه کمـآتشــا
به تو داشت خو دل گشتهخون، ز تو بود جان مرا سکون
فـهـــجـرتنـی فـجــعلتـنی متـحــیرا متــوحــشـا
دل مـن بـه عشق تـو مینـهد، قــدم وفا به ره طلـب
فلئن سعی فبـه سـعــی، و لئــن مـشــی فـبه مـشـی
ز کمنـد زلف تو هــر شکن، گـرهی فتاده بـه کار من
بگـره گشـــائی زلف خود تو ز کـار مـن گـرهـی گشا
تو چه مـظـهـری که ز جـلوهی تو صدای سبحهی صوفیان
گذرد ز ذروهی لامـکان، کــه خوشـا جمـال ازل خوشـا
هـمـه اهـل مســجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
مـن و ذکــر طـره و طلعـت تو من الغداه الی العشا
چه جـفـا کــه «جامی» خستـه دل ز جدایی تو نمیکشد
قــدم از طـریـق وفــا مکـش، سوی عــاشقان بلا کشا
جامی
یـعنی از عامل آزار بــدم مــیآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیــزارم
هم ز همســایگی خـــار بـدم میآید
کاش میشد بنویسـم بـزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بـدم میآید
دوست دارم به ملاقـات سپــیدار روم
ولی از مرد تبــردار بـدم مـیآیـد
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیـار بدم میآید
عمق تنهایی احسـاس مـرا دریابیــد
دارد از آیـنه انـگار بــدم میآید
آه،ای گــرمی دستـــان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بـدم مـیآید
لحظـهها مثل ردیف غزلم تکـراریسـت
آری از ایـن همه تکرار بدم میآیـد
محمد سلمانی
زمستان نیــــز رفت امــا بهارانـی نمــی بینم
بر این تکـرار در تکـرار پایـــانی نمــی بینم
به دنبـــال خودم چون گِـردبـادی خسته مـی گردم
ولــی از خویــش جز گردی به دامــانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیــــر از مــرگ گردنبنـد ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیـرم؟
که مـی گـردم ولی زلف پـریشـــانی نمــی بینـم
فاضل نظری
آب از تمــاس با عطـشم شــعلهور شود
تا آسمان ِ کــــــر شده هم با خبر شود
آنقدرهـــــــا سکوت تو را گوش میدهم
تا گوشم از شــنیدن ِ بسیـــــار کر شود
«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»
شور خطر کجاست که رنجم به سـر شود؟
محمد علی بهمنی
به اطلاع جمیع مروسیان عزیز می رساند، طی مذاکراتی که در شب جاهل نشان و مراسم عروسی حامد جُن صورت پذیرفت، جناب آقای صدرا توکلی به جمع مروسیان پیوست.

ضمن عرض خوش آمد به ایشان از عزیزان خواهشمندیم با حضور کم رنگ و گاهی اوقات بی رنگ خود در وبِلاگ، قلب مدیران را به درد نیاورده و با حضور بیشتر خود مانع از بین رفتن وجهه وبلاگ شوند.
و من الله توفیق
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد و دو سنگریزه سیاه از زمین برد...اشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.لحظه ای به این شرایط فکر کنید.هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است.معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشدچه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کندتا پدرش به زندان نیفتد.لحظه ای به این شرایط فکر کنید.هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است.معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند و ملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند...
این مسئله را "رون هوبارد" در اوایل سال های ۱۹۵۰دریافت:
"بشر تنها در مواجه با محیط چالش انگیز به صورت عجیبی پیشرفت می کند. "
منافع و مزیتهای رقابت:
شما هر چه با هوش تر، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید. اگر
به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالش ها پیروز شوید، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
ادامه مطلب...
عمه مان گوهـــری بود...
سرم خیلی شلوغه،
او عرفانم خو خیر
سرش کنکور داره،
اوسا هم خو پِرید
رفت، په ای بقیه
چــی مُکُنن...؟
هیــــــیعح...!!!
اعصاب آدمه خیرد مُکُنن...

اِ بُــوه ...
آیت الله ابراهیم امینی از استادشان علامه طباطبائی، نقل کرده اند: « هنگامی که از تبریز به قصد ادامه تحصیل علوم اسلامی به سوی نجف اشرف حرکت کردم، از وضع نجف بی اطلاع بودم، نمی دانستم کجا بروم و چه بکنم . در بین راه همواره به فکر بودم که چه درسی بخوانم ، پیش چه استادی تلمذ نمایم و چه راه و روشی را انتخاب کنم که مرضی خدا باشد.
وقتی به نجف اشرف رسیدم، لدی الورود رو کردم به قبه و بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام و عرض کردم: « یا علی ! من برای ادامه تحصیل به محضر شما شرفیاب شده ام ولی نمی دانم چه روشی را پیش گیرم و چه برنامه ای را انتخاب کنم، از شما می خواهم که در آنچه صلاح است مرا راهنمایی کنید. » منزلی اجاره کردم و در آن ساکن شدم. در همان روزهای اول، قبل از اینکه در جلسه درسی شرکت کرده باشم در منزل نشسته بودم و به آینده خودم فکر می کردم. ناگاه درب خانه را زدند، درب را باز کردم دیدم یکی از علمای بزرگ است، سلام کرد و داخل منزل شد. در اتاق نشست و خیر مقدم گفت. چهره ای داشت بسیار جذاب و نورانی، با کمال صفا و صمیمیت به گفتگو نشست و با من انس گرفت، در ضمن صحبت اشعاری برایم خواند و سخنانی بدین مضمون برایم گفت: « کسی که به قصد تحصیل به نجف می آید خوب است علاوه بر تحصیل، به فکر تهذیب و تکمیل نفس خویش نیز باشد و از نفس خود غافل نماند. »
این را فرمود و حرکت کرد. من در آن مجلس شیفته اخلاق و رفتار اسلامی او شدم. سخنان کوتاه و با نفوذ آن عالم ربانی چنان در دل من اثر کرد که برنامه آینده ام را شناختم. تا مدتی که در نجف بودم محضر آن عالم با تقوی را رها نکردم، در درس اخلاقش شرکت می کردم و از محضرش استفاده می نمودم. آن دانشمند بزرگ کسی نبود جز آیت الله سید علی قاضی (ره). »
اي چه بساطيه....؟!؟
![]()