سلام به همگی

می بخشید چند روزی نبودم. بسیج دانشجویی رو به من واگذار کردند. یه کم سرم شلوغ بود.

بگذریم.

جای همه خالی . دیروز رفتیم اصفهان خیلی خوش گذشت. البته اولش ضد حال بدی خوردیم . چون رفتیم دوچرخه بگیریم . یارو نداد و گفت باید ۵ هزار تومن بریزید به حساب و کارت هوشمند تهیه کنید. ما هم تو دلمون گفتیم:................ (جهت اطلاع از نقطه چین مراجعه شود به عرفان)

ولی بعدش رفتیم سی و سه پل و جاتون خالی یه آش رشته زیر پل زدیم تو رگ و بعدش هم رفتیم به سمت خواجو .

آقا زیر پل خواجو بزن و برقصی بود که نگو . انگار ۱۰تا عروسی با هم قاطی شدن. یه کم اون طرف تر یه نفر داشت سنتی می خوند و سه تار می زد. تو دلم گفتم جای قنجلی و اوسا خالی. کاش اینجا بودن. ولی هیچی مثل بستنی خوردن تو هوای سرد اونم زیر پل خواجو حس نداد.

آقا موقع برگشتن از خواجو یه ماشینه وسط خیابون خاموش کرد و ترافیک شد. راننده هم یه پیر مرد بود. ما هم حس انسان دوستیمون گل کرد و با یکی دیگه از بچه ها رفتیم کمک و شروع کردیم به هل دادن . یه دفعه پیر مرده سرش رو در آورد و شروع کرد به فحش دادن. ما که انتظار تشکر داشتیم . شوکه شدیم. دوستم گفت الانه که کتکم بخوریم بیا بریم. توی راه برگشت به دستشویی عمومی رسیدیم و آنقدر خوشحال شدیم که انگار تمام دنیا را بهمون دادن. البته توی اونجا من یه کم شیطنت کردم و..............................(مجدد مراجعه شود به عرفان و خاطرات سفر به اصفهان)

خلاصه جای همه خیلی خالی بود. از همه بیشتر مامانم و خانم های مروسی. چون توی بازار روسری و کفش و مانتوهای خیلی خوشگل و ارزان و جدید آورده بودن.

من می خواستم بخرم ولی با خودم گفتم: آقا بذار بریم بانه اونجا جنس هاش بهتره.