از آسمانها بی خبرم.

لمس لطافت ابرهای باردار،

            هوس دیرین دستهایم بوده.

نمیدانم خورشید با کدام آرزو پشت کوه میرود.

حتی نمیدانم زایش صبحگاهان،

حاصل بوسه های دو کوه مجاور است،

یا کلاغی ماده،

 عقیق مشعشع دختری چشم سیاه را ربوده و،

در آسمان، کند میتازد؟!

****

همه ی اینها را و خیلی چیزهای دیگر را نمیدانم.

تنها چیزی که میدانم این است:

فرشته ای مرا به قاب چشمانش انداخت،

قلبم تندتر زد.