یادتون میاد وقتی خانواده تو یه مهمونی جمع می شد همه از یه بچه صحبت می کردن، یه بچه شیطون! یه بچه که از درو دیوار بالا می رفت، روی نیمکت کلاس می رفت و می زد تو گوش معلمش! تو خونشون به کنترل تلویزیون می گفتن (( سُک))! هممون می خندیدیم!

کسی فکر نمی کرد یه روز کار به اینجا بکشه، که تبدیل بشه به  (( مشکل خانواده)) که دیگه کاراش خنده دار نباشه، ولی چرا هنوز ما می خندیم!!؟؟

نگیم نه!! از نظراتمون تو وبلاگ معلومه! منظورم با شخص خاصی نیست!! اگه یه کم انصاف داشته باشیم  همه همینطور بودیم!

نمی دونم تو این ماه رمضون کار درست و حسابی انجام دادم یا نه! از روزه گرفتن قشنگم ! تا نمازی که با سرعت نور می خوندم تا برسم به ((پنجمبن خورشید))

از افطاری که خانواده داد( که نمی دونم چیش می خواد برسه دست اون خدا بیامرز!) یا از شبای احیا که با قهقه خنده سر شب شروع شد و با دعا برای زودتر تموم شدن مراسم قرآن به سر  ( تا زودتر از سنگینی کتاب بالا سرمون خلاص شیم! ) تموم .

  اگه قرار باشه کار درستی بکنیم اونم همین کمک به (( مشکل خانواده )) اس.شاید اون خدا بیامرز اینجوری ازمون راضی بشه. می دونم که شاید حل نشدنی باشه، می دونم که همه تا اونجا که می تونستن کمک کردن، ولی...

تا توانی دلی به دست آور...

من فکر می کنم اگه نتونستیم کاری براش بکنیم  سعی کنیم نمک روی زخم نپاشیم. سعی کنیم این وبلاگو یه جوری ادامه بدیم که از دیدنش یه حسِ خوب فامیلی بهمون دست بده.

سعی کنیم به هر چیزی نخندیم!

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن   منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات  بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن