روزهای آخر اسفند بود و ما تازه از شیراز اومده بودیم. (رفته بودیم غلملی رو بیاریم). از بی کاری روزها     می رفتیم کتایفروشی و شب ها با کامپیوتر بازی میکردیم تا اینکه یه روز اوسا جواد گفت بهتر توی عید بی کار نگردیم و بریم یه طرفی. خلاصه به مدت یکی دو سه روز برنامه ریزی کردیم تا اینکه تصمیم قطعی رو گرفتیم .تصمیم گرفتیم که از سمت قزوین به رشت و آستارا بریم و برگشتن از سمت کردستان بیایم و بریم بانه خرید کنیم. روز موعود فرا رسید. ساعت 9 صبح از خونه حرکت کردیم. هنوز وارد جاده نشده بودیم که یه دفعه بابای گردالی زنگ زد. گفت برنامه شما چیه؟ بابام هم برنامه رو گفت و عمو هم گفت ما هم میایم . قرار شد که ما به همراه اوسا جواد اینا اراک بمونیم تا اونا هم بیان. رسیدیم اراک و جاتون خالی صبحانه زدیم تو رگ تا عمو اینا بیان. ساعت 10.30 بود که اومدن و حرکت کردیم به سمت ساوه. رفتیم و رفتیم تا به قزوین رسیدیم . ناهار رو قزوین خوردیم و حرکت کردیم . نزدیکی های شب بود که تصمیم گرفتیم بریم مدرسه بگیریم. در روستای رستم آباد از توابع رشت مدرسه گرفتیم و شب رو اونجا موندیم. جاتون خالی یه والیبالی با توپ پلاستیکی زدیم که توی تمامی جهان سابقه نداشت بود. بعد از بازی جودی و گردالی یه فشفشه روشن کردن که تمام مدرسه رو به وجد آورد.فردا صبح به سمت بندر انزلی رفتیم و به مدت دو روز مدرسه گرفتیم . از در مدرسه که رفتیم داخل ، بزرگان خانواده به سرایدار گفتند که پاهای خانم ها درد میکند واز پله نمی تونن برن بالا . سرایدار هم با کمال احترام دو تا اتاق در طبقه سوم در اختیارمون گذاشت. از اونجا جر و بحث با سرایدار شروع شد. صبح روز دوم دسته جمعی رفتیم حموم ، میدونستیم که سرایدار حمام رو هم ساعتی کرده و صبح ها نوبت خانم هاست.و لی ما رفتیم و توی دلمون هم گفتیم: (گور او آقاش پدر سه). اما نکته اصلی اینجاست که وقتی از حموم دراومدیم دیدیم زنها جلوی در صف کشیدن و دارند  اعتراض میکنن. ما هم خودمون رو زدیم به بی خیالی و از حموم اومدیم بیرون. بعد از یه نیم ساعتی دیدیم صدای غلملی بلند شد. گویی با کسی می جنگید. همه رفتیم طبقه پایین که متوجه شدیم یه بنده خدایی مارو که دیده رفتیم حموم اونم فکر کرده که نوبت آقایون صبحه و رفته داخل حموم زنونه. و غلملی هم یخه اش رو گرفته. بنده خدا با هزار التماس و معذرت خواهی از دست غلملی نجات پیدا کرد وگرنه کارش با کرام الکاتبین بود.

 در این شهر ، هر وقت می رفتیم بازار برای خرید، بابای اوسا جواد میگفت: پیل هاتون رو خرج نکنید بذارید بریم بانه اونجا خرید کنید. اما گوش شنوا کو؟ هرکه هر چی می خواست میخرید و فکر می کرد بانه هیچی نداره.

 از رشت که خارج شدیم به سمت آستارا حرکت کردیم و در راه به شهر تالش رسیدیم . دست فروشی حوله می فروخت ، همگی ماندیم و ازش حوله خریدیم . اونقدر محو تماشای حوله ها شدیم که از ماشین ها غافل شدیم .در همین حین موبایل غلملی رو از داخل ماشین دزدیدند.اولش زنگ می زدیم و خواهش می کردیم که موبایل رو بیاره و لی بعد از اینکه فهمیدیم که دزدیدنش شروع کردیم به فحش دادن.

ما توی جاده موندیم و غلملی به همراه اوس جوات و بابام رفتن تالش و سیم کارت رو مسدود کردند.

 به آستارا که رسیدم خونه گرفتیم. و یه روز هم اونجا بودیم . بعد از آستارا به سمت تبریز حرکت کردیم و از گردنه شاوله ببخشید (حیران) هم گذشتیم . چه با صفا بود. مسافرت ما همینطور ادامه داشت. تبریز. سنندج و... تا رسیدیم به بانه!!!اونقدر حسرت خوردیم . چون همه پیل هامون رو خرج کرده بودیم وتازه رسیده بودیم به اصل مرکز خرید. یه چقدری خرت و پرت خریدیم اما فایده نداشت. چون سیر دل خرید نکردیم.

خلاصه سرتون رو درد نیارم یه شب هم سقز خوابیدیم و از سمت کرمانشاه آمدیم تا بروجرد و بعد هم درود و ازنا و مسافرت ما به پایان رسید.

من سعی کردم به طور خلاصه این داستان رو تعریف کنم و برخی جزئیات رو ننوشتم . شما عزیزان که در این مسافرت ما رو همراهی می کردید می توانید برخی مسائل جالب را  که در طول این سفر اتفاق افتاد بنویسید.

با تشکر از عکاس محترم اوسا جواد که با عکسهای خود در این مسافرت خاطرات رو برای همه زنده نگه داشته.