می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیـشتر شود

آب از تمــاس با عطـشم شــعله‌ور شود


آنگاه بــی‌مضـــایـقه‌تر نعره می‌کشــــــم

تا آسمان ِ کــــــر شده هم با خبر شود


آن‌قدرهـــــــا سکوت تو را گوش می‌دهم

تا گوشم از شــنیدن ِ بسیـــــار کر شود


تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست

«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»


آرامشــــــــم همیــشه مرا رنج داده‌است

شور خطر کجاست که رنجم به سـر شود؟


مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌بـرد
کاشا که عشــق مختصری نیشتــــر شود

محمد علی بهمنی