داستانک
داشتیم مغازه را می بستیم که یکهو سراسیمه وارد مغازه شد. مرد سبیلهایش را رنگ غلیظی زده بود. دندانهایش زرد بود و بد جوری کتش بوی سیگار میداد. گفت: آقا از ای کتابا داری که درس بچه ها رو خراب میکنه، همین یاروها دیگه... گام به گام گاج! آمدم جواب بدهم که پرید توی حرفم: ای بابا،سواد این جوونا همینجوریه که به درد نمیخوره دیگه. کتاب را آورده بودم، نگاهی به قیمتش کرد و گفت: چه خبره آقا، ۴۵۰۰۰ تومن پولشه! گفتم: حاج آقا به ریاله. گفت: پس چرا یه صفرش زیاده؟! کمی فکر کرد و دوباره گفت: آها... ببخشید، مگه این جوونا واسه آدم حواس میذارن!
نوشته: م.ج.الف
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 15:39 توسط اوستا
|
مدیران: اوسا جواد و غلملی