بچه که بودیم تمام عشقمان این بود که یک روز برویم باغ داوود(سمت ولایت خودمان)توی راه تمام فکرو ذکرمان این بود که چاغاله ها الان رسیده اند یا نه(که البته خدا هم همیشه یا نارس بودند یا توسط اهالی محترم چادر نشین دخلشان آمده بود)

هرچند برای ما آنجا با چاغاله یا بی چاغاله بهشت بود.چنان می دویدیم گویی میدانستیم تا چند سال آینده بچه هایمان باید در خانه های 60-70 متری زندگی کنند و جایی برای دویدن ندارند.خستگی ناپذیر بودیم.اصلا توقف نداشتیم فقط شاید به اجبار جایی پشت درختها می نشستیم وگلاب به رویتان.......

دغدغه ی بچه ام دیگر باغ داوود نیست چون اصلا اسمش را هم نشنیده.

دغدغه ی بچه ام حالا فقط سرزمین عجایب و پارک ارم و جاهایی است که مسلما چاغاله از درخت نمی کنند.

راستی چقدر زمین را می کندیم تا به جوقاسم برسیم؟بالاخره هم نفهمیدیم زیر کوه عروسک گنج داشت یا نه؟ راستی به بچه ام شنگه بدهم دل درد نمی گیرد؟دغدغه ی ما خام بود یا پخته؟دغدغه ی بچه ام چی؟

پنیری یا کره ای!

می گویند توی مایکروفر هم می شود سیب زمینی تنوری کرد,به خوشمزگی سیب زمینی های زیر آتش کانومدار (خدابیامرز)می شود؟

دلم برای بچه ام می سوزد که 1دانه از خیارهای چشمه را نخوردتا مزه واقعی خیار را بفهمد.می ترسم چند سال بعد بچه ی بچه ام به من بگوید:

مامانی واقعا زمینو با دستاتون میکندین و از توش قاسیما در می آوردین؟

وای ناخنهاتون خراب نمی شد؟