کودکی ام

آه
یک نفس بلند از فرط خستگی
بلند بلند
آنقدر بلند به اندازه تمام بیست و چهار سال سپری شده
به اندازه تمام خاطرات کودکی که در چند کارتن جا شد
به اندازه تمام روز های لذت بردن از عکس بازی در کوچه پس کوچه های محله قدیممان
به اندازه تمام دغل کاری های مجید کوچک که چه استا دانه عکس هامان را مال خود می کرد
به دویدن هامان در ریل قطار و فرار از دست مش حجت که خدا بیا مرزدش
دوچرخه سواری و زمین خوردن هایش
تیر و تیر کمان و سا عت ها گشتن به دنبال سیم های برق به در د نخود تا شاید تعداد تیر
هامان از ماله محمد بیشتر شود
به اندازه تمام شیر کا کائو هایی که تقدیم نگاه های مظلومانه مخمل گربه قشنگمان شد
به خیال اینکه دلش خواسته و چشمم دیده و گناه دارد و نفهمیدیم که چرا هیچ وقت نخورد
به اندازه تمام نان خشک هایی که با سبزی باغچه کوچکمان تزئین شد و نشسته نشسته از
بالای در حیاط که بسته بودو قفل تقدیم دل های گرسنه بچه های کوچه شد
تا شاید لطف کرده در حیاط را که حالا با در آوردن لو لاهای بالا و پائین بازش کرده بودیم
برای لحظاتی بگیرند تا ما یواشکی گشتی بزنیم وبر گر دیم و آب از آب تکان نخورد
در حالی که ظهر مادر و پدر خسته بر گشته از سر کار با حیاطی پر از بچه های کوچه روبه رو می شدند
به اندازه به اندازه...
دلم برای کودکی ام تنگ می شود
تنگ...
تمام خاطراتم در چند کارتن جا شد تا شاید جایی باز شود برای خاطرات آینده...
(یکی دو روز پیش یه سری به زیر زمین خونمون زدم و یک سری از یادگاری های گذشته رو توی کارتن ریختم و سپردم به ما مورین محترم شهرداری
خیلی وقتم رو گرفت و خستم کرد ولی ارزش یاد آوری روزای قشنگ کودکی رو داشت
کاش می شد همیشه نگهشون داشت)
مدیران: اوسا جواد و غلملی