سلام

خدمت خانم ها و آقایان عرض کنٍم کههههههههههه!!

چند روز پیش اول صبح ساعت ۱۱ که از خواب پا شدیم متوجه شدیم که از خونه همسایه صدای دیگ و دیگچه میاد. و از حرفای بانوان محترمه که : آووووووووووووووووووو . اعظم خالهههههههههه . نعناع داری بدی!! . این طور استنباط شد که آش نذری تو راهه. مام که همیشه گرسنه ، رفتیم و یه قابلمه آماده کردیم و منتظر موندیم.

خلاصهههههه

گذشت و گذشت تا باز از صدای اعظم خاله که : ناهیییییییییییییید، ناهیییییییییید برو قابلمه رو بیار دٍگه . فهمیدیم که وقتشه

مام که حالا بوی آش به دماغمون خورده، صبحونه ام نخورده بودیم قابلمه رو برداشتیم و زدیم بیرون که...

با تعداد زیادی از اهالی محل که همشونم خاله و عمه بودن و هیچ عمو و دایی توشون نبود مواجه شدیم!!

من و کاکوی شیرازی( همخونه ایم) هرکاری کردیم رومون نشد بریم جلو( البته من کاکو رو گرفته بودم وگرنه چند نفرو زیر دست وپا له می کرد) با این اوضاع برگشیتم خونه و من با این استدلال که : بابا اینا حتما برا مام میارن! دیگه اینقدرم بی انصاف نیستن، کاکو رو آروم می کردم که البته کاکو هم با این جواب که : اگه اینا از این آشو برا ما نیارن کله تو مثل کله گربهووووو می کنم!! به من اولتیماتم می داد.

ساعت نزدیک ۴ بود ، دیگه هیچ صدایی از خونه همسایه نمیومد، کاکو نشسته بود کنار پنجره و به قابلمه خالی خیره شده بود، که یه دفعه صدای زنگ در بلند شد، کاکو جوری از جاش پریدو رفت دم در که بهجت خاله که پشت در بود خشکش زد.

سلام حاج آقا!! شما کاسه آش نگرفتین؟ آخه یه کاسه کم اومده

کاکو با صدای محکم گفت : نه! ودرو بست

خلاصه کاکو تا صبح همش به شمالو شمالی جماعت بدو بیراه می گفت و اینکه اگه شیراز بود همسایه ها روزی سه وعده غذا بهمون می دادن و یه مقدارم فحش داد که نمی تونم بگم!!

نتیجه اخلاقی اینکه اگه اومدید شمال منتظر نباشید که همسایه براتون نذری بیاره ، خودتون باید دست به کار شید

و دیگه اینکه تو این دیار کسی تف مفتی به مقبره پدرش هم نمیندازه!