ترانه ای برای چشمه

با تشکر از مشی عرفان به خاطر مطلب ارسالی شان. من هم از ایشان درخواست می کنم به خاطر رفاقت دیرینه شان به همای جان (الهی فداش!) بگوید این ترانه را که سابقا توسط عناصر معلوم الحال اجرا می شده یکبار دیگر اجرا کنند.

 

وقتی که از تو دورم

یک ساله هر یه روزم

شمع هُرسون میشم، آروم آروم میسوزم

صَفر میگه: شب تا سحر یادش نکن دوباره

بهش میگم: صد هکتاره! گنجی میخواش هنوووزم.

گلهای مَروَس رو زِ قلبم نچین!

شعله عشق و توی چشمام ببین!

ببین که از بیکاری

دارم آب میشم آسون

توی دستای گنجی

منم برف زمستون

به من نخند عزیزم....پشیمونم پشیموووون.

وقتی که از تو دورم....

 

و همین طور الی آخر....

 

عیدتان موارکا با

مدیریت محترم (!)ستاد استهلال زمین های جو دامون

سلام  بر فطر

 

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان

دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده باز رمضان

صبح با باده شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

(علی رضا قزوه)

عید همتون مبارک


  آن مرد آمد

 

 همای دیروز وارد ازنا شد و با استقبال پر شور مردم از میدان شهید صادقی تا مصلای امام جعفر مواجه شد. سپس با وانت آقا علی به سمت مرزیان حرکت کرد و مسیر 20 دقیقه ای را 5 ساعته پیمود. نا گفته نماند این تاخیر به دلیل خرابی ماشین آقا علی  و مسائل دیگری بود که از گفتن آن ها معذوریم.

به گزارش خبرنگار ما در واحد خبری پشت مروس نیوز، لشنی با تلکتول(تراکتور) امد. و بدین ترتیب همای وارد مرزیون شد.

اما مشکل اینجا بود که گروه مستان هیچ کدام او را همراهی نکرده بودند و این امر سعادتی بود تا او کنسرت را همراه با موسیقیدانان بزرگ مرزیان تجربه کند. اسامی گروه به شرح ذیل می باشد:

همای...........................آواز

صفر........................... سه تار

حسینعلی شلملقو..............تمبک

علی درویش................. کمانچه

داش اکبر......................دف

خیری......................... نی

رم خدا.........................رباب

تقی فته الله ...................عود

وجی قدرت سیردری.......تار

عامو مملی...................کوزه

عباس کشکی ................سنتور

شمسعلی......................کمانچه التو

آقا علی........................دیوان

کخا پالونی.................... بربت

ما سلطان.....................گیتار الکتریک

ما درویش....................شیپور

بچا دویری...................هم آوا

 

مشروح سخنان همای در ابتدای کنسرت:

به نام یزدان بخشاینده. ضمن عرض سلام و خوش آمد گویی خدمت کلیه مرزیانیان عزیز. قبل از اجرای برنامه جا داره که یک مساله خیلی مهم رو بیان کنم و اون اینه که گروه مستان قبل از هر اجرا یا در اجرای خودش کنسرت رو به پاس زحمات استادان بزرگ به یکی از اساتید تقدیم میکنه. در کنسرت گذشته گروه مستان که با نام جدال عقل و عشق بود، کنسرت به جناب استاد محمودی بختیاری تقدیم شد، ودر کنسرت جدیدمون کنسرت رو به استاد حسن لوطی تقدیم کردیم، به پاس 40سال تشمالی در عروسی ها. خواهش میکنم که ایشون رو تشویق بفرمایید. (تو روحش)

 

دیری نپایید صدای استاد وریساد:

 

ای صفر...ای صفر.... ناااااااز مکن2 . ناز مکن ناز مکن ای صفر. عشوه نکن هلهله آغاز نکن ای صفر....

 زلفت چو افشان میکنی، آقا علی را پریشان میکنی، آخر که از گیسوی تو، خود را بیاویزد به دار ....

این چه زمینیست در آن کاشتن گندم خطاست، این چه شریکیست که تر تر بساطش به راست. آی شریک این ره انصاف نیست، آی شریک این ره انصاف نیست، این جفاااااست. راست بگو راست بگو راست این چاه عمیقت کجاست....

 

در بخش پایانی برنامه مردم با تخم مرغ و گوجه گندیده  استاد را تشویق کرده و ازو خواستند که بار دیگر و این بار همراه گروه مستان به مرزیان بیاید. سپس او را تا coffi shop داشاا...(بابا لالا) همراهی کردند.

خاطرات کودکی

اولــین روز دبـــستان بازگــرد            کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطــرات کودکی            بــر سوار اسب هـای چوبــکـی

خاطــرات کـودکی زیبـاترنــد             از تمـــــام درس ها گـــیرانــد

درس های سال اول ساده بود         آب را بـابــا به سارا داده بـــود 

درس پـندآمـوز روبـاه وخــروس         روبــه مـکـار و دزد و  چاپــلـوس

روز مهمانی کوکب خانم است         سفره پر از بوی نان گندم است      

کاکلی گنجشککی باهوش بود        فیل نادانــی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید         ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم         ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاکن هایی ز پاکی داشتیم            از کتک خوردن چه باکی داشتیم!!

گرمی دستان ما از آه بـــود            برگ دفــتر ها به رنگ کــاه بــود 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت    دوشمان از حلقه هایش درد داشت              

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ       خش خش جارو ی با  پا روی برگ        

همکلاسیهای من یادم کنید         باز هم در کوچه فریادم کنید

بچه های جامه های وصله دار        همکلاسیهای درد و رنج و کار

کودکان کوچک اما مرد مــرد            بچه های دکّه ی سیگار سرد

جمع بودن بود و تفریقی نبود          کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم    لااقل یک روز کودک می شدیم  

یاد آن آموزگار ساده پوش               یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر        یاد درس آب و بابایت بخیر   

ای دبستانی ترین احساس من       بازگرد این مشق ها را خط بزن

شعر از:محمدعلی حریری جهرمی

همای  به  همراه گروه مستان به مرزیان می آید

به مناسبت روز قدس  همای به مرزیان

می آید و کنسرتی تحت عنوان " ملاقات با

مرزیانیان "

برای خرید بیلیط به قماش فروشی مراجعه نمایید.

زمان برگزاری کنسرت : فردا ساعت    چهار و نیم

محل برگزاری کنسرت "زیر باغ دبیری" 

خاطرات مسافرت نوروز 88

روزهای آخر اسفند بود و ما تازه از شیراز اومده بودیم. (رفته بودیم غلملی رو بیاریم). از بی کاری روزها     می رفتیم کتایفروشی و شب ها با کامپیوتر بازی میکردیم

ادامه نوشته

گر دست فتاده ای بگیری مردی...                

یادتون میاد وقتی خانواده تو یه مهمونی جمع می شد همه از یه بچه صحبت می کردن، یه بچه شیطون! یه بچه که از درو دیوار بالا می رفت، روی نیمکت کلاس می رفت و می زد تو گوش معلمش! تو خونشون به کنترل تلویزیون می گفتن (( سُک))! هممون می خندیدیم!

کسی فکر نمی کرد یه روز کار به اینجا بکشه، که تبدیل بشه به  (( مشکل خانواده)) که دیگه کاراش خنده دار نباشه، ولی چرا هنوز ما می خندیم!!؟؟

نگیم نه!! از نظراتمون تو وبلاگ معلومه! منظورم با شخص خاصی نیست!! اگه یه کم انصاف داشته باشیم  همه همینطور بودیم!

نمی دونم تو این ماه رمضون کار درست و حسابی انجام دادم یا نه! از روزه گرفتن قشنگم ! تا نمازی که با سرعت نور می خوندم تا برسم به ((پنجمبن خورشید))

از افطاری که خانواده داد( که نمی دونم چیش می خواد برسه دست اون خدا بیامرز!) یا از شبای احیا که با قهقه خنده سر شب شروع شد و با دعا برای زودتر تموم شدن مراسم قرآن به سر  ( تا زودتر از سنگینی کتاب بالا سرمون خلاص شیم! ) تموم .

  اگه قرار باشه کار درستی بکنیم اونم همین کمک به (( مشکل خانواده )) اس.شاید اون خدا بیامرز اینجوری ازمون راضی بشه. می دونم که شاید حل نشدنی باشه، می دونم که همه تا اونجا که می تونستن کمک کردن، ولی...

تا توانی دلی به دست آور...

من فکر می کنم اگه نتونستیم کاری براش بکنیم  سعی کنیم نمک روی زخم نپاشیم. سعی کنیم این وبلاگو یه جوری ادامه بدیم که از دیدنش یه حسِ خوب فامیلی بهمون دست بده.

سعی کنیم به هر چیزی نخندیم!

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن   منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات  بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 

 

فرهنگ مضامین-1

 

همواره زبان ها و گویش های بشری علاوه بر ساختار نحوی و معانی کلامی، دارای مضامین، ایهام ها و استعارات متعددی نیز بوده اند. در این میان مشکل اساسی در تبیین این موضوع، تبدیل زبان مبدأ به مقصد بوده و محققان و مترجمان زیادی در این راه کوشیده اند. ما نیز به سهم خود، از آنچه داریم (یعنی گویش ها و استعاراتی که با آنها زندگی کرده ایم) به مثابه یک خرده فرهنگ ، استفاده کرده و معانی و مضامین را شرح میدهیم. شما نیز یارا باشید.

پی نوشت: اکثر واژه ها خود ساخته بوده و یا به مرور زمان دچار "دیگر معنی" شده اند. این بخش ها شامل کلمات، آواها و تلمیحات نیز میگردد. لازم به تذکر است این بخش انحصارا در اختیار مولف بوده و هر گونه بهره برداری و استفاده نابجا و تقلید جرم محسوب شده و پی گرد قانونی دارد.

 

1-خِرااااااوِش کِردی= عموما با حالت رعب و فریاد بیان شده و در زمانی استفاده می گردد که فرزند یا نتوانسته کاری که به او محول شده انجام دهد یا ناقص انجام داده است.

2-حالا چطوووو کنیم= هنگامی که تمام راه حل ها به بن بست رسیده و هیچ کس راه حل جدیدی ارائه نمی دهد.

3-بِل بچا بیان=هنگامی که شخص حال و یا مال انجام کار را ندارد، از این جمله استفاده می کند- بهانه-از سر خود باز کردن (ر.ج. مهین)

4-هییییییّیّیّی=بسیار مشدد است و زمانی استفاده می شود که لج صاحب سخن در آمده و بسیار عصبانی است. گاهی خود را با این شبه کلمه صاحب حق نیز جلوه می دهد. (ر.ج.عامو نومدار)

 

بدون شرح

مرحمت فرموده و این کاریکاتور را به نقد بکشید

با تشکر

منم اومدم...

سلام بر این خانواده عزیز خانم ها و آقایون چندین مرتبه با دوره تکرار

مخصوصا نرگس خاتون و غزل عزیزیم

خوشحالم از بودن در جمع این خانواده

منم تو غم و شادی هاتون شریک بدونین

 

برای بدخواهان چشمه !!!!!!!

سرم تو کار تو منگ است

سوابقت همه ننگ است

سوراخ های دماغت

چو لوله های تفنگ است

حکایت تو و چشمه

حکایت سر و سنگ است

نگو که دست تو کج نیست

نگو که پای تو لنگ است

میان گربه ی ایران

زمین چشمه پلنگ است

این لقمه قد گپت نیست (بر وزن لپ)

بزرگی اش چو نهنگ است

تو ادعای دروغی

مکوب ،آب تو هونگ است (در زبان روستایمان واژه ی هاون)

نشسته ای وندیدی

وکیل ما چه زرنگ است؟ (مشی عرفان )

تو ضایعی و می بینی

که شیرجه ات تو شلنگ است

برو بترس ز فردا

که باختنت چه قشنگ است....

بزرگترین مشکل خانواده

 

امروز میخوام در مورد مشکل بزرگ این خانواده صحبت کنم

البته این خانواده تا به حال مشکلات زیادی داشته که تونسته آونا رو  به راحتی حل کنه. اما این مشکل جدید رو هنوز راه حلی براش پیدا نکرده.بزرگترین مشکلی که الان دامن گیر این خانواده شده و آبروی خانواده رو به خطر انداخته اعتیاد یکی از جوانان فامیله. این جوان  قبلا دوتا رعیتی رو به تنهایی می چرخونده. یکی رعیتی بابا لالا و یکی هم رعیتی بابا عتیقه اش . بله درست حدس زدید (م .ک) رو میگم. البته اعتیاد این جوان تازه شروع شده و میشه به راحتی جلوش رو گرفت. اما بدبختی اینجاست که پدرش هم اعتیاد داره. البته خانواده هم بی کار ننشسته و تا به حال چندین جلسه فوری برای حل این مشکل گرفته. مصوبات این جلسات بدین شرح است:

خانواده در جلسات به این نتیجه رسید که این جوان باید ترک کند.اما مشکل دیگری مطرح شد:

پس آقاشه چه کنیم؟

سپس به این نتجه رسیدیم که فعلا این جوان را ترک دهیم و بی خیال آقاش بشیم.

بعد این سوال مطرح شد که چگونه اورا ترک دهیم؟ گفته شد او را به تخت ببندیم . اما میمیره.....

خو بمیره. مگه الان زنده است.

دیگری گفت : اورا بزنیم تا از ما بترسد.اما اون دیگه از کسی نمیترسه حتی از ناجا .

بهترین نظریه: اورا به یکی از مراکز ترک اعتیاد در تهران ببریم تا ضمن ترک ، کار فنی هم بیاموزد و بعد از ترک ، به کاری مشغول شود. اما پیلشه از کجا بیاریم؟

(عامو ح) میخوا پیل بده یا بابا لالا یا آقای عتیقش؟ به این نتیجه رسیدیم که هیچ کس جز دایی هاش نمیتونه  پول رو بده.

حالا کی میخواد ببردش تهران؟

عامو ح  اومد گفت که هشتاد هزار تومن بدید تا من ببرم بستریش کنم.

آخه امروزه کسی با هشتاد هزار تومن کلنگم به قبر پدرش نمیزنه اونوقت تو میخوای با این پول اونو ببری بستری کنی؟

بهد از این همه بحث و گفتگو و جلسات رسمی و غیر رسمی این خانواده به هیچ نتیجه ای نرسید.

لطفا شما عزیزان خواننده پیشنهادات  خود را برای حل این مشکل در قسمت نظرات بنویسید.

با تشکر

محدودیم

 

انا للله و انا الیه راجعون

**آزادی به رحمت خدا رفت**

بدینوسیله به اطلاع خانواده ی محترم می رساند از زدن هر گونه عکس خانم ها و آقایان غیر نویسنده جدا خودداری کرده در غیر این صورت مراتب را به کمیته ی انظباتی واقع در قماش فروشی معرفی کرده و مسئولیت هر گونه برخورد بر عهده ی خود نویسنده می باشد. پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما نویسندگان عزیز تشکر به عمل می آید. ضمنا مجلس ختمی در همان روستای خودمان برگزار گردیده. پول هفتم و چهلم و سال را هم می دهیم در راه پاکسازی همه ی معتادان بالاخص معتاد منظور!!!!!

 

الفاتحه مع الصلوات

مدیریت محترم (!) ستاد برگزاری مجالس ختم غیر متعارف 

وقتی عرفان کوچک بود..

 

تورو خدا نگاش کنید! کی باورش می شه!!؟؟

ولی واقعا چه تیپو قیافه ضایعی داشتیما!!

راستی من از این به بعد شدم گردالی!!!

سُکو ها !!!

۵ تن از نویسندگان پشت مروس واقع در بارک مرزیون.

گویی در زمین نمی گنجند و دارند به فضا میروند.

 

با تشکر از عکاس گرامی "اوسا جوات"

 

 

 

یک حکایت جالب از انیشتین و راننده اش

انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

این بچه ها...

به نظر شما دعای کی قبول می شه؟

ما یا این بچه؟؟!!

 

تذکره

اگر دیدی جوانی بر درخت دوستی بنشان که پروانه با شمع گفت چی گفت، در گوش من گفت، چی گفت من زن ملا نمیشم چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور نشسته رویش مگس نشستن کی بود مانند دیدم ز سر سنگ عقابی به هوا نخواست هیچ خردمند وام از ایامی که در گلشن فغانی دامنت می گیرد آه این فقیران تهی دست به دست هم دهیم به مهر، چو صد راه داد و گرفتت سپهر. تقاری بشکند ماستی بریزد.    

 

 

این شبها

كوچه دلت را چراغاني كن. دم در بنشين و منتظر باش... فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است. از كنارت كه رد مي شوند، مي فهمي؟ اسمت را كه صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات مي گذارند، حس مي كني؟ راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ مي داني كه امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و در دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا ...

دغدغه های بچگیم و دغدغه های بچه ام

بچه که بودیم تمام عشقمان این بود که یک روز برویم باغ داوود(سمت ولایت خودمان)توی راه تمام فکرو ذکرمان این بود که چاغاله ها الان رسیده اند یا نه(که البته خدا هم همیشه یا نارس بودند یا توسط اهالی محترم چادر نشین دخلشان آمده بود)

هرچند برای ما آنجا با چاغاله یا بی چاغاله بهشت بود.چنان می دویدیم گویی میدانستیم تا چند سال آینده بچه هایمان باید در خانه های 60-70 متری زندگی کنند و جایی برای دویدن ندارند.خستگی ناپذیر بودیم.اصلا توقف نداشتیم فقط شاید به اجبار جایی پشت درختها می نشستیم وگلاب به رویتان.......

دغدغه ی بچه ام دیگر باغ داوود نیست چون اصلا اسمش را هم نشنیده.

دغدغه ی بچه ام حالا فقط سرزمین عجایب و پارک ارم و جاهایی است که مسلما چاغاله از درخت نمی کنند.

راستی چقدر زمین را می کندیم تا به جوقاسم برسیم؟بالاخره هم نفهمیدیم زیر کوه عروسک گنج داشت یا نه؟ راستی به بچه ام شنگه بدهم دل درد نمی گیرد؟دغدغه ی ما خام بود یا پخته؟دغدغه ی بچه ام چی؟

پنیری یا کره ای!

می گویند توی مایکروفر هم می شود سیب زمینی تنوری کرد,به خوشمزگی سیب زمینی های زیر آتش کانومدار (خدابیامرز)می شود؟

دلم برای بچه ام می سوزد که 1دانه از خیارهای چشمه را نخوردتا مزه واقعی خیار را بفهمد.می ترسم چند سال بعد بچه ی بچه ام به من بگوید:

مامانی واقعا زمینو با دستاتون میکندین و از توش قاسیما در می آوردین؟

وای ناخنهاتون خراب نمی شد؟